کلمه عشق را از گیاهی گرفتهاند به نام عشقه که ریشههای این گیاه آن قدر درهم و پیچیده میشود که دیگر امکان جدا کردن آن ریشهها از هم نیست عشق که در بار نخست در دربار و کاخهای پادشاهان و اشراف جا افتاد و میان شاهزادگان و اشرافزادگان رواج داشت و شاید تا به حال نتوانستهاند که کلمه عشق را معنا کنند گر چه تا به حال صدها معنا برای آن در نظر گرفتهاند اما به راستی عشق به چه معناست؟ عشقهایی که در تاریخ از آنها یاد شده است و عشقهای که در جهان امروزین و به خصوص جامعه ما وجود دارد چه تفاوتهایی میتواند داشته باشد؟ عشق لیلی و مجنون اوج گذشت، فداکاری، ایثار اوج صداقت و در پایان رها شدن در عشق خدایی را به تصویر میکشد و عشق امروزین اوج خودخواهی، اوج نقش بازی کردن، اوج حسادت، اوج در تملک قرار دادن دیگری است و این تفاوتی است که در طول تاریخ به وقوع پیوسته است. در عشقهای امروزین طرفین درصدد هستند که دیگری را در تملک خود قرار دهند و دیگری را وادار کنند آنگونه که وی میخواهد زندگی کند با توجه به ساختار مرد سالاری جامعهی امروز این مردها هستند که بیشتر در تلاش هستند معشوقههای (زنها) خویش را در تملک قرار داده و با نگاه دیکاتورانه دیدگاه مستبدانه خود را در کلمات زیبا و عاشقانه به معشوقههای خود تحمیل کند. و در این داد و ستدهای عاشقانه مرد میکوشد که معشوقه خود را آنگونه که خود دوست میدارد وادار به پذیرش خواستههای خود کند. مرد به عنوان عاشق و انتخاب کننده به خود جرأت میدهد که در مورد پوشش معشوقه اظهار نظر کند و زنها (معشوقهها) نیز شاید از این موضوع خوشحال میشوند که یکی آنها را مورد توجه قرار داده. غافل از اینکه این روش زندگی در اصل برای دیگران زیستن است. و مرد میکوشد حتی در مورد اینکه با چه کسی حرف بزند چگونه بخندد با کسی نخدد به کسی نگاه نکند، و وقتی پازلهای این موضوعات را در کنار همدیگر قرار میدهیم به این نتیجه میرسیم که این به نوعی یک بیماری است این یک سادیستم است نه یک عشق، عشقهای آتشین فرد همانگونه که به یک باره در دل او به وجود میآید.
همانطور نیز از بین میرود با توجه به اینکه بیشتر پسرها با این احساس که کمبود محبت دارند و داشتهاند به دنبال تکیهگاهی از محبت میگردند و این تکیهگاه دختری است که آنان شکار میکنند و تا مدتی او را وادار کرده که آنگونه که او میخواهد زندگی کند و این در اصل دیگر آزاری است. دختر در این جامعه بیشتر انتخاب شونده است و مجبور است که در خانه بنشیند تا یکی از او را انتخاب کند و کلماتی مانند برای تو میمیرم، خودم را فدای تو میکنم تو تمام هستی من هستی، تو نَفسِ من هستی و ... دختران را که در این جا محکوماند نقش معشوق را بازی کنند را آنگونه که خود میخواهند بازی میدهند. نباید فراموش کنیم که هم زنان و هم مردان، نگاه تملکآمیزی به یکدیگر دارند و آن را به نام عشق به همدیگر تحمیل میکنند.
حال راستی عشق چیست؟ فداکاری است یا در تملک قرار دادن دیگری؟ عشق، ایثار است یا حسادت؟ عشق، به دیگری به عنوان کالا نگاه کردن است یا انسان؟
در مورد این مسائل اعتقادم بر این است که عشق مادر به فرزند تنها عشق حقیقی و انسانی است که احساس خدا بودن در این عشق به وضوح قابل مشاهده است. مادر، اوج فداکاری است، راستی عشق مادر به فرزند را با عشقهای دختر و پسر امروزی مقایسه کنیم؛ کدام یک عشق واقعی است؟ آری، در جامعهی امروز ما آدمها در حال نقش بازی کردن هستند، ریا موج میزند، آدمها گرگ در پوست میش هستند و اخلاقیات در جامعه کمرنگ شده است و آنگونه که هابز میگوید انسان گرگ انسان است در جامعه ما همه نشان میدهند که میش هستند اما نگاهی گرگصفتی دارند که این واقعیت تراژ یک جامعه امروز ماست. و در حقیقت عشق در حال بیرنگ شدن است. و شاید بیرنگ شده باشد، بیرنگِ بیرنگ .
+ نوشته شده در
2010/12/29ساعت
10:41 PM  توسط فرید
|

بيا امشب به من محرم شواي اشک
بیا امشب توهم باغم شوای اشک
بیا بنگر دلم تنها شده باز
بیا قلب مراهمدم شو ای اشک
من آن گلبوته خشک کویری
بيا برروی من شبنم شوای اشک
رها کن ميل ماندن دردو چشمم
توجاری بررخ زردم شواي اشک
بيا ارام من در بيقراری
تسلی بخش من هردم شواي اشک
بیا بغض سکوت سینه بشکن
به چشم خشک من شبنم شوای اشک
دلم مجروح درد غربت تو
به روی زخم دل مرهم شواي اشک
دلم ازدردهجران نالدامشب
بیا درمان بر دردم شو ای اشک
+ نوشته شده در
2009/4/28ساعت
10:31 PM  توسط فرید
|
همه مجذوب شعله شدند هيچكس مردن شمع را نفهميد
+ نوشته شده در
2009/1/19ساعت
9:48 AM  توسط فرید
|
به انتظار نبودي،ز انتظار چه داني؟
تو بي قراري دل هاي بي قرار،چه داني؟
نه عاشقي که بسوزي،نه بي دلي که بسازي
تو مست باده ي نازي،از اين دو کار چه داني؟
هنوز غنچه ي نشکفته اي به باغ وجودي
تو روزگار گلي را که گشته خوار چه داني؟
تو چون شکوفه خندان و من چو ابر بهاران
تو از گريستن ابر نو بهار چه داني؟
چو روزگار به کام تو لحظه لحظه گذشت
ز نامرادي عشاق روزگار چه داني؟
درون سينه نهانت کنم ز ديده ي مردم
تو قدر اين صدف از در شاهوار چه داني؟
تو سر بلند غروري و من خميده قد از غم
ز بيد اين چمن اي سرو با وقار چه داني؟
تو خود عنان کش عقلي و دل به کس نسپاري
ز من که نيست ز خود هيچم اختيار، چه داني؟
+ نوشته شده در
2008/5/2ساعت
10:39 PM  توسط فرید
|
فرا رسیدن ایام محرم و شهادت امام حسین(ع) و یاران با وفایش
را به محضر مقدس امام عصر(عج) و تمامی
شیعیان جهان تسلیت عرض مینمایم
+ نوشته شده در
2008/1/19ساعت
7:54 AM  توسط فرید
|
ببینم .صدامو. صدا اشکامو میشنوی تو یا نه . ببینم احساسامو . نفسامو تا حالا احساس کردی .تا حالا نفسمو تنفس کردی یا نه. پر غمه .غم تو .غم صدات .غم دل کوچولوت .غم نفسای داغت
این روزا باز خوب داری دیونه میکنی دل و چشمو اشکامو
+ نوشته شده در
2007/9/12ساعت
5:0 PM  توسط فرید
|
دنیا دیگه از دنیا نیشینیت خسته شدم به خاطر غمت به خدا شکسته شدم
دارم میرم از پش ات هرچه می خوای ازم گله کن
یه کمی تو هم تنها بمون حالا یه خورده حوصله کن
دیگه بر نمی گردم حتی اگه نیشونیمو از خدا بیگری
میرم که بدونی توو بعضی چی هات واسم چه قدر حقیری
دنیا ادمات دلمو شکستن و بهم خندیدن
مسخرم کردن و شکستنمو فقد دیدن
دنیا ادمات دلمو پر غم کردن
چشمامو گیر یوندن و پر نم کردن
دنیا منم یه روز یه یاری داشتم
منم یه روز پایزو بهاری داشتم
عمرم و همه به پاش گذاشتم
خودم و تو چشماش گذاشتم
همه کس ام بود همه نفسم بود
با خنداش زنده میشودم
به خاطریش خدا را بنده میشودم
+ نوشته شده در
2007/5/6ساعت
5:28 PM  توسط فرید
|
اگه با دیدن من غم رو دلت جون میگیره
می میرم که تا ابد قلب تو اروم بگیره
اگه با دیدن من باغ تو ویرونه میشه
میرم اما میدونم دل بی تو دیوونه میشه
+ نوشته شده در
2007/1/29ساعت
12:46 PM  توسط فرید
|

دلم با تو دلت با من.
عشق من با تو عشق تو با من.
همه ای رود خونه ها با تو یه چشم گریون با من
لب خندون با تو دل پرخون با من
تموم خورشید با تو یه برق جشمات با من
+ نوشته شده در
2006/10/18ساعت
6:40 PM  توسط فرید
|

تورا چکونه بخوانم.
تورا با چه بغضی صدا کنم که چشمام با رونو نباره
تو ترنم اشکی روی گونه هام. احساست میکنم.
تنفست میکنم . نفسا تو میبوسم
تو معنی همه ای وجودمی
----------------------------------------------------------------------
از اشکی من تو چه میدانی ترنه های دردم را
بسوزان ای آتش غم هر جا خشکو تری دیدی
مگر ای بی وفا از من تو امشب
گوهری بهتری دیدی ؟ ؟ ؟
که روی ازمن گردانیده ی سوی غریبه ها 
+ نوشته شده در
2006/8/18ساعت
10:42 PM  توسط فرید
|
نازنینم.... جای خالی تو در کنار ِ من جدی تر از ان است که با رویا و آروزیی یا شعر و ترانه ای پر شود ٫ تنها تو می توانی با دستانت این تهی را پر کنی !
این شبانه ها تا همیشه تو را می جویند ٬ بمان ای ماندنی تر از همه ی این سطور که واژه واژه تو را فریاد می زنند !
خوش نیستم !
یعنی که بی تو خوش نیستم !
مواظب ِ خودت باش !
+ نوشته شده در
2006/7/29ساعت
2:22 AM  توسط فرید
|

کاش وقتي به تو مي انديشم،
قطرات اشک مي گذاشت تا تو را در خيالم خوب نظاره کنم!
کاش زبانم و دلم ياري ام مي دادند تا با تکرار نام تو،
آتش وجودم را براي لحظاتي خاموش کنم
و حتي اگر شده لحظه اي به آرامش برسم
(( ازعذاب رفتن تو میسوزم تو اوج غربت ))
+ نوشته شده در
2006/5/26ساعت
9:11 PM  توسط فرید
|
توای تنها امید من!
سرم بشکن دلم را زیر پاه له کن ولی برگرد~~~~
همه فریاد خشمت رابه جرم بی وفای ها دورنگی ها جدای ها
به روی صورتم بشکن!
مرو ای مهربان من که من دور از تو تنهایم
( نذار تنها بمونم )
+ نوشته شده در
2006/5/7ساعت
7:13 PM  توسط فرید
|

داداش جون میدونم این روزا .........
این روزا کاری همه شده رفتن و دلشکستن
دادش دلم این روزا خیلی گرفتس هوای گریه داره
گاش کنار دریا بودم دریا منو خوب میفهمه
اونوقت شب میرفتم ساحل و تا دلم میخواست گریه می کردم
گلی رو که تو دل شگسته م براش خونه ساخته بودم ولی اون ازش خوشش نیومد
رفت خونه رو مبدل به ویرونه کرد
ولی یادش همیشه تو قلب و ذهنم موندگاره گاش اونم به یاد من بمونه
خدایا همیشه مواظبش باش بذار حد اقل بیادش شاد باشم
+ نوشته شده در
2006/4/27ساعت
4:19 AM  توسط فرید
|
مسافری شهری غمی
غریبی مثه خودمی
تو صورتت پرازغمه
غصه داری یه عالمه
منم مثه توغریبم دلم خیلی وقته که مرده خیلی وقته که شکستس دارم داد میذنم
از نهایت بی کسی یام
اهای ابی عشق ببینم صداموصدای اشکامو میشنوی صورتم خیس خیسه
خوب داری داغون میکنی دل دیوونمو
دلم سکست دیوار دلم ترک خورد
کاش می شد برای یه بار خود تو جای من میذاشتی
تا میفهمیدی چه میکشم و چه بی صدا شکسته م
+ نوشته شده در
2006/4/15ساعت
10:14 PM  توسط فرید
|
اسمـــــــون با اون بزرگی وسعتی نداره ناز چشای تو وسعت همه دنیای منه
بهشت و نمیخـــــــــــوام پر ابر و ستاره گوشه اشک چشمـــــای تو جای منه
+ نوشته شده در
2006/4/12ساعت
2:20 AM  توسط فرید
|

بی تو ترانه پر گریه س خیلی سخته از تو خوندن
بی تو در مونده و خسته زخمی از تب و تاب موندن و رفتن
ای غم دنیا مثل رویا توی چشمای تو پنهون
بی تو نفس پیله زندون نذر تو این عاشقی دل داغون
ارزویی که ندارم به جز دور نگاهت به شب من
نفسم بی تو میگیره چشم من مونده به راهت تو شب من
انتظاری که کشیدم همه با اشک تو کابوس من
شب من بی تو میمیرم شده چشمای تو فانوس شب من
تو رو به دنیا نمیدم بسه هر چی سختی کشیدم
ای تو از همه دنیا خودی تر با تو از قفس پریدم
بی صدا در خود شکستم دل به چشمای تو بستم
خط بزن تنهاییامو که به پای تو من نشستم
+ نوشته شده در
2006/3/23ساعت
12:57 PM  توسط فرید
|
کاش میدونستی تو دلم چه خبره
کاش بودی ..... اما نه
بذار داغ نبودنت همچنان بدلم بمونه .......
تا قدر تو بشتر بدونم ....
اگه بیای و دوباره بری .... از من چی میمونه ؟؟؟
+ نوشته شده در
2006/3/23ساعت
12:39 PM  توسط فرید
|

فکر کردم خودمو با درد بسوزونم اروم میگیرم . نشد .نتونستم .اما یادت خاطرت سوزوند هستی مو
ولی تو بخند .برای تو سوختم برای تو دارم می میرم تو ولی بخند.
+ نوشته شده در
2006/3/11ساعت
0:0 AM  توسط فرید
|
همه رفتن کسی با ما نموندش
کسی خط دل ما رو نخوندش
همه رفتن ولی این دل ما رو
همون که فکر نمی کردیم شیکوندش
+ نوشته شده در
2006/3/5ساعت
2:58 AM  توسط فرید
|
دوست دارم در یک شب سرد زمستانی مرگ سراغم اید
ای کسانی که مسئول دفن من هستید
پارچه ی سیاهی بر روی تابوتم بندازید
که همه بدانند زندگی من پر از سیاهی و تباهی بوده
دستهایم را از تابود بیرون اورید که
همه بدانند دست خالی از دنیا رفته ام
چشمانم را باز بگذارید تا عشق من
بدانند که چشم انتظار از دنیا رفته ام
و در آخر تکه یخی به شکل چشم در آورید
و بر روی قبرم بگذارید
تا با طلوع اولین اشعه خورشید
به جای آن کسی که دوستش داشتم گریه کنم
+ نوشته شده در
2006/3/1ساعت
12:53 PM  توسط فرید
|